تبليغاتX
ترکمن _ قیز

ترکمن _ قیز

_____ زمان : ________

می گویند: زمان استاد فراموشیست. _________ اما گاهی استادی می شود برای خودش ، _________ نه آن استادی که ملزم کند به فراموشی و فراموش کردنت ، __________ استادی می شود که نمی گذارد فراموش کنی ، __________ تا به یادت بیاورد که _________ هستند بهانه هایی که می توانند شیرین باشند .

پ . ن :

گاهی ، مزه های بعضی کارها ، ________ چیزها ، ________ اشتباهات و در کل اتفاقات تلخ ________ بعد از گذشت زمانی ، ـــــــــــــــــــــــ عجیب شیرین میشه !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/10ساعت 17:50  توسط ___ گــزل ___  | 

داستان حوا و ابلیس و خنّاس

 يكي از جالب ترين داستان هاي الهي نامه عطار در حكايت مادري و عشق مادران به كودكان، داستان حوا و فرزند شيطان، خنّاس است كه عطار آن را از قول حكيم ترمذي نقل مي‏كند و در تذكرة‏الاولياء عطار نيز آمده است.

 اين داستان برائت ساحت زن از اتهام فريبكاري و حيله‏گري است. در تصوف، مرد سمبل خرد و زن مظهر نفس است و موجبات گمراهي مرد خرد را فراهم مي‏آورد. اما در اين داستان مي‏بينيم كه اگر حـوا دعـوت ابليس را مي‏پـذيـرد، به سبب حيله گري وي نيست، بلكه از عشق او به كودكان و اطفال است حتي اگر ابليس باشد:
روزي ابليس بچه خود، خناس را پيش حوا آورد و گفت كه مرا مهمي پيش آمده است، بچه را نگهدار تا باز پس آيم. حوا قبول مي‏كند و چون ابليس مي‏رود، آدم مي‏آيد و از حوا درباره كودك مي‏پرسد. حوا مي‏گويد كه ابليس فرزندش را به من سپرده است. آدم، حوا را ملامت مي‏كند كه چرا قبول كردي و خشمگين مي شود و بچه را مي‏كشد و پاره پاره مي كند و هر پاره را به شاخي مي‏آويزد، ابليس مي‏آيد و فرزند را از حوا طلب مي‏كند. حوا ماجرا بازمي‏گويد و ابليس فرزند را آواز مي‏دهد و هر پاره خناس از شاخ درختي به پاره‏اي ديگر مي‏رسد و او زنده مي شود. روز ديگر ابليس دوباره نزد حوا مي‏آيد و از او درخواست مي‏كند تا فرزند وي را نگه دارد.
حوا قبول نمي‏كند ولي با اصرار شيطان، خناس را مي‏پذيرد. آدم دوباره مي‏آيد و از ماجرا با خبر مي‏شود، پس طفل را مي‏سوزاند تا شيطان نتواند خاكستر وي را جمع كند، اما اين بار نيز شيطان با آواز دادن كودك را زنده مي‏كند و با خود مي‏برد. اين ماجرا چند نوبت تكرار مي‏شود تا اينكه بار آخر، آدم، خناس را مي‏كشد و مي‏پزد و بخشي را خود مي‏خورد و بخشي را به حوا مي‏دهد، تا بدين ترتيب زنده شدن دوباره وي براي شيطان ميسر نشود. شيطان كه باز مي‏آيد، با خبر مي‏شود آنچه كه در پي آن بود انجام شده است چرا كه: «خناس الذي يوسوس في صدور الناس» و حال خناس جزئي از وجود آدم و حوا بود. درست است كه حيله شيطان و فريب حوا موجب گمراهي آدم هم مي‏شود، اما وقتي از سوي ديگر به قضيه بنگريم درمي‏يابيم كه حوا به عنوان يك زن و مادر كه وجودي سرا پا عطوفت است دربرابر آدم كه مظهر خشم و قهر است، قرار مي‏گيرد و همين استعداد و قابليت مادري وي موجب مي شود كه فرزند ابليس را هم بپذيرد و ابليس از همين عشق و محبت سوء استفاده مي‏كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/02/19ساعت 19:36  توسط ___ گــزل ___  | 

شبدیز :

 

نام اسب خسرو پرویز شبدیز بود.
گویند خسرو پرویز چنان این اسب را دوست داشت که سوگند یاد کرده بود،هر کس خبر هلاکتش را بیاورد،او را بقتل خواهد رسانید .
روزی که شبدیز مرد،میرآخور هراسان شد و به باربد رامشگر پادشاه پناه برد.
باربد در ضمن آوازی واقعه ی اسب را با ایهام و تلویح گوشزد خسرو کرد
شاه فریاد برآورد که:"ای بدبخت مگر شبدیز مرده است" خواننده در پاسخ گفت،"شاه خود چنین فرماید" خسرو گفت:" بسیار خوب هم خود را نجات دادی هم دیگری را."

به نقل از کتاب ایران در زمان ساسانیان تالیف آرتور کریستنسن
+ نوشته شده در  شنبه 1389/02/18ساعت 22:14  توسط ___ گــزل ___ 

حکایت :


بهلول سكه طلا را دردستش گرفته بود وبا آن بازي مي كرد. در این فكر كه آن را به

چند نفر از فقرا بدهد و خودش را از شر آن خلاص كند.

سخت در فكر بود، ناگهان جواني را ديد كه به او خيره شده وبه سكه نگاه مي كند. بهلول سكه را در

دستش مخفي كرد و گفت: چه شده، مگر سكه نديدي؟

مرد جوان چيزي نگفت و با خودش گفت:او كه ديوانه است، نمي داند سكه طلا چيست. بهلول وقتي

سكوت او را ديد مشكوك شد. راه افتاد كه برود. جوان گفت: صبر كن بهلول، با تو كار كار دارم.

بهلول ايستاد وگفت: با من داري يا با سكه ام؟

جوان از حرف او كمي جا خورد ولبخند زد و گفت: مي خواهم با تو معامله اي كنم كه بسيار سود كني.

 بهلول گفت : چه معامله اي؟

جوان ده سكه از جيبش بيرون آورد و در مقابل بهلول قرار داد وگفت: اگر سكه ات را به من بدهي، من هم در عوض اين ده سكه را به تو مي دهم.

بهلول در همان نگاه اول فهميد كه سكه هاي جوان از مس است. فهميد كه او ميخواهد سرش كلاه

بگذارد. فوري نقشه اي كشيد و گفت: به يك شرط قبول مي كنم .

جوان با خوشحالي گفت: چه شرطي؟ بهلول گفت: اگر سه مرتبه عَرعَر كني.

جوان خنديد وگفت: اين كه كاري ندارد، باشد قبول مي كنم.

ناگهان با صداي بلند شروع به عَرعَركرد.

بهلول راه افتاد و رفت. جوان بدنبالش دويد وگفت:كجا مي روي ؟ مگر نمي خواهي سكه ات را با من

عوض كني؟

بهلول ايستاد در چشمهاي جوان نگاه كرد و گفت: نه الاغ جان، مي خواهي مرا فريب دهي.

جوان گفت: اما خودت شرط گذاشتي. بهلول با صداي بلند خنديد وگفت: تو با اين خريّت فهميدي كه

سكه اي كه در دست من است از طلاست. مي خواهي من نفهمم كه سكه هاي تو مسی است 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/29ساعت 22:25  توسط ___ گــزل ___