_____ زمان : ________
پ . ن :
گاهی ، مزه های بعضی کارها ، ________ چیزها ، ________ اشتباهات و در کل اتفاقات تلخ ________ بعد از گذشت زمانی ، ـــــــــــــــــــــــ عجیب شیرین میشه !
پ . ن :
گاهی ، مزه های بعضی کارها ، ________ چیزها ، ________ اشتباهات و در کل اتفاقات تلخ ________ بعد از گذشت زمانی ، ـــــــــــــــــــــــ عجیب شیرین میشه !
اين داستان برائت ساحت زن از اتهام فريبكاري و حيلهگري است. در تصوف، مرد سمبل خرد و زن مظهر نفس است و موجبات گمراهي مرد خرد را فراهم ميآورد. اما در اين داستان ميبينيم كه اگر حـوا دعـوت ابليس را ميپـذيـرد، به سبب حيله گري وي نيست، بلكه از عشق او به كودكان و اطفال است حتي اگر ابليس باشد:
روزي ابليس بچه خود، خناس را پيش حوا آورد و گفت كه مرا مهمي پيش آمده است، بچه را نگهدار تا باز پس آيم. حوا قبول ميكند و چون ابليس ميرود، آدم ميآيد و از حوا درباره كودك ميپرسد. حوا ميگويد كه ابليس فرزندش را به من سپرده است. آدم، حوا را ملامت ميكند كه چرا قبول كردي و خشمگين مي شود و بچه را ميكشد و پاره پاره مي كند و هر پاره را به شاخي ميآويزد، ابليس ميآيد و فرزند را از حوا طلب ميكند. حوا ماجرا بازميگويد و ابليس فرزند را آواز ميدهد و هر پاره خناس از شاخ درختي به پارهاي ديگر ميرسد و او زنده مي شود. روز ديگر ابليس دوباره نزد حوا ميآيد و از او درخواست ميكند تا فرزند وي را نگه دارد.
حوا قبول نميكند ولي با اصرار شيطان، خناس را ميپذيرد. آدم دوباره ميآيد و از ماجرا با خبر ميشود، پس طفل را ميسوزاند تا شيطان نتواند خاكستر وي را جمع كند، اما اين بار نيز شيطان با آواز دادن كودك را زنده ميكند و با خود ميبرد. اين ماجرا چند نوبت تكرار ميشود تا اينكه بار آخر، آدم، خناس را ميكشد و ميپزد و بخشي را خود ميخورد و بخشي را به حوا ميدهد، تا بدين ترتيب زنده شدن دوباره وي براي شيطان ميسر نشود. شيطان كه باز ميآيد، با خبر ميشود آنچه كه در پي آن بود انجام شده است چرا كه: «خناس الذي يوسوس في صدور الناس» و حال خناس جزئي از وجود آدم و حوا بود. درست است كه حيله شيطان و فريب حوا موجب گمراهي آدم هم ميشود، اما وقتي از سوي ديگر به قضيه بنگريم درمييابيم كه حوا به عنوان يك زن و مادر كه وجودي سرا پا عطوفت است دربرابر آدم كه مظهر خشم و قهر است، قرار ميگيرد و همين استعداد و قابليت مادري وي موجب مي شود كه فرزند ابليس را هم بپذيرد و ابليس از همين عشق و محبت سوء استفاده ميكند.
چند نفر از فقرا بدهد و خودش را از شر آن خلاص كند.
سخت در فكر بود، ناگهان جواني را ديد كه به او خيره شده وبه سكه نگاه مي كند. بهلول سكه را در
دستش مخفي كرد و گفت: چه شده، مگر سكه نديدي؟
مرد جوان چيزي نگفت و با خودش گفت:او كه ديوانه است، نمي داند سكه طلا چيست. بهلول وقتي
سكوت او را ديد مشكوك شد. راه افتاد كه برود. جوان گفت: صبر كن بهلول، با تو كار كار دارم.
بهلول ايستاد وگفت: با من داري يا با سكه ام؟
جوان از حرف او كمي جا خورد ولبخند زد و گفت: مي خواهم با تو معامله اي كنم كه بسيار سود كني.
بهلول گفت : چه معامله اي؟
جوان ده سكه از جيبش بيرون آورد و در مقابل بهلول قرار داد وگفت: اگر سكه ات را به من بدهي، من هم در عوض اين ده سكه را به تو مي دهم.
بهلول در همان نگاه اول فهميد كه سكه هاي جوان از مس است. فهميد كه او ميخواهد سرش كلاه
بگذارد. فوري نقشه اي كشيد و گفت: به يك شرط قبول مي كنم .
جوان با خوشحالي گفت: چه شرطي؟ بهلول گفت: اگر سه مرتبه عَرعَر كني.
جوان خنديد وگفت: اين كه كاري ندارد، باشد قبول مي كنم.
ناگهان با صداي بلند شروع به عَرعَركرد.
بهلول راه افتاد و رفت. جوان بدنبالش دويد وگفت:كجا مي روي ؟ مگر نمي خواهي سكه ات را با من
عوض كني؟
بهلول ايستاد در چشمهاي جوان نگاه كرد و گفت: نه الاغ جان، مي خواهي مرا فريب دهي.
جوان گفت: اما خودت شرط گذاشتي. بهلول با صداي بلند خنديد وگفت: تو با اين خريّت فهميدي كه
سكه اي كه در دست من است از طلاست. مي خواهي من نفهمم كه سكه هاي تو مسی است